تنهایی من و سوفیا
عاشقتم خدا جون سلام بهانه زندگیم نمی دونم چطور شروع کنم آخه به پیشنهاد دوستان می بایست کمتر از خودم بگم و بیشتر از کارهای تو واسه همین کمی افکارم با من غریبی می کنه حدود دو هفته است که مامان هاجر رفته تهران و خدا رو شکر مشکلاتش هم به پایان رسید و کم کم قصد بر گشت داره چهار روزی که استراحت بودم پیشم بودی و تا ساعت ۵ که مامان از کار بر می گشت من و تو و یه عالمه مهربونی مهمان هم بودیم صبح که بیدار می شدی مثل همیشه لبخند زیبایت را نثارم می کردی و کمی بدن خودت رو کش می آوردی و من هم ماساژت می دادم و تنها چیزی که در اون لحظه حکم فرما بود آرامشی بود که تو از ماساژ و من از با تو بودن ق...
نویسنده :
اهورا
15:03


